گل پسرگل پسر، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره

امیرعلی هدیه خدا

سلام ده هفته ای ما

سلام عزیزم همونطور که بابا علی گفتند ، دیروز 26 فروردین ، سه تایی رفتیم سونوگرافی و تونستیم روی ماه شما رو زیارت کنیم. وقتی خانم دکتر گفتند شما سه سانتی ما کلی ذوق کردیم و باباعلی هم سریع بند انگشتشون رو به من نشون دادن که یعنی اینقده ای !!!!!!! وقتی خانم دکتر تکونت می دادن ، شما هی تکون می خوردی ، ولی یه دفعه وقتی که ساکن بودن شما خودت دستای نازت رو بران تکون دادی . خیلی لحظه قشنگی بود. می تونم بگم اولین بار بور که واقعا حست کردم و باور کردمت. از دیروز که ا.نجوری دیدمت دارم برای سونوس بعدی که دو هفته دیگه است لحظه شماری می کنم تا بتونم زودتر ببینمت. بابا علی که کلی ذوق کرده بودن و هی به شما می گن فسقلی سه سانتی متری ، ده هفته ای !!!...
1 تير 1392

سلام سلام

سلام گلم برات چندتا خبر دارم مهمترینش اینکه امروز  31 فروردین هشتمین سالروز ازدواج خاله بهاره و عمو وحیده امیدوارم که زندگی شون با سلامتی و شادی ادامه داشته باشه ، امسال با سالهای پیش خیلی فرق داره ، نی نی نازشون به زندگی شون رنگ و بوی دیگه ای بخشیده .( دست نی نی نازمون درد نکنه ، خاله قربونش بره ) مامان تی تی هم دیروز از کیش برگشتند و کلی برای شما سوغاتی ها ی ناز گرفتند . دستشون واقعا درد نکنه . بعدا عکس وسایل نازت ، کالسکه ( به قول خاله بهار مرسدس بنز) ، کریر ، تخت و پارک ، لباسها و ... رو ،رو وبلاگ می ذارم .   مامان تی تی دوستتون داریم ، مرسی   راستی چهارشنبه متوجه شدیم یکی دیگه از همکارهای بابا هم دارن ب...
1 تير 1392

سلام مامان جون

سلام گلم عسلم نی نی قرتی ، بازم تشریف بردید جشن تولد!!! دوشنبه یعنی دوم اردیبهشت تولد مامان تی تی جونی بود. به همین مناسبت خاله مائده و عمو محسن زحمت کیک رو کشیدن و یه جشن کوچولو گرفتیم . همین جا جا داره از خاله مائده به خاطر زخمت هایی که می کشن تشکر کنیم . من و خاله بهار حسابی تنبل شدیم و خاله جونی خونه مامان تی تی دست تنها باید همه کارا رو انجام بدن . امیدوارم خیلی زود زود جبران کنیم و نی نی ها هم قدر خاله نازشون رو بدونن ، اینم یه بوس از طرف نی نی ها       هفته ای که داره میاد هفته مهمیه ، خاله بهار قرار جنسیت نی نی شون رو بفهمن ، ما هم که قراره خبر سلامتی شما رو بشنویم . برای هر دو تون آرزوی سلامتی می...
1 تير 1392

ادامه خبرها

سلام گلم رسیده بودیم به خبرها ی روز چهارشنبه  9/2/92!  چهارشنبه روز تولد حضرت فاطمه و روز مادر بود . به همه مامان ها و به خصوص مامانی های شما مامان گل خودم و مامان مهین این روز رو تبریک می گم و از زخماتشون تشکر می کنم  و برای همه مامانا آرزوی سلامتی و شادی می کنم. حالا یه دست و جیغ و هورای بلند!!!!!!!!!   حالا می ریم سراغ مهمترین خبرها !!  چهارشنبه روزی بود که ما باید می رفتیم سونو غربالگری تا از سلامتی شما گل نازمون مطمئن بشیم . برای همین اول تصمیم گرفتیم اول بریم سونو نرگس تو بلوار کشاورز ، اما وقتی رفتیم اونجا خیلی شلوغ بود و بابا علی من رو از منتظر موندن منصرف کردند و گفتند همون جای قبلی بریم . وقتی...
1 تير 1392

ادامه خبرها

رسیده بودیم به روز پنج شنبه 10/2/92 ! صبح بعد از این که شما دو بار ، قبل و بعد از صبحانه ، یه کوچولو شیطونی کردی ، بابا علی من و خاله بهار جون رو برای کلاس بارداری بردند بیمارستان بهمن . اونجا خانم دکتر درباره تغذیه صحبت کردند و گفتند که چه غذاهایی رو باید بیشتر بخوریم و چه غذاهایی رو کمتر . البته بعضی هاش خیلی سخت بود. اونجا سه تا مامان دیگه هم بودن . نی نی اون ها هم دخمل بود. تازه وقتی فهمیدن که من و خاله بهار خواهریم کلی تعجب کردند و خندیدن بعد کلاس با خاله بهار اومدیم خونه ما و بابا علی زحمت کشیده بودن برامون پیتزای خوشمزه درست کرده بودن. واقعا خوشمزه و عالی بود. شب هم ما عروسی خاله فاطمه دوست دانشگاهم دعوت بودیم ( این ...
1 تير 1392

خبر داغ اینجاست

سلام بابایی خوبی عزیزم    بابایی مامانی سارا یه عالمه خبر داغ گذاشتند حالا نوبت باباییه نمی دونم چطوری باید شروع کنم دیشب 15/2/92 ما بالاخره اولین تکون هایی شما رو احساس کردیم البته اگر مامان سارا حسودیش نشه من احساس کردم یه ضربه های خیلی کوچیک و ظزیفی بود که کف دستم احساس می کردم. بابایی نمی دونی چقدر خوشحال شدم وقتی شما زیر دستم هی وول می خوردی. کلی هم ذوق کردم            ایشا ا... سالم به دنیا بیای تا کلاس ژیمناستیک بفرستیمت عزیزم فعلاً بای بای گلم بوس بوس     ...
1 تير 1392

کلاس بارداری

سلام گلم   پنج شنبه دومین جلسه کلاس بیمارستان بهمن بود. نی نی جون می شه بگی چه حکمتیه که هر پنج شنبه صبح شیطونی ات می گیره و ؟؟ این هفته درباره علائم هشدار صحبت کردند و بعد یه سری حرکات ورزشی بهمون یاد دادند. ولی وقتی می خواستند صدای قلب نی نی ها رو بشنوند ، شما هم زیاد تکون می خوردی ، هم اینکه شما خیلی کوچولویی برا همین فقط یه صدای خیلی خیلی ریزه اونم به زحمت شنیدیم . بعد هم رفتیم بلوک زایمان و با محیط اونجا آشنا شدیم . کلا کلاس خوبی بود. برای ناهار هم رفتیم خونه مامان مهین . آش رشته پخته بودن عصر هم بابایی علی ، برای من بالش بارداری دوختن ! خدایی خیلی خوب شد . دستشون درد نکنه .   مراقب خودت باش گلم بای با...
1 تير 1392